|
هوای تو زنده ام می کند و زندگی ام شکوفا تر می شود غریبه که نیستی من در مسیر تو و تو در مسیر باران کامل می شویم عقربه های ساعت راه های طولانی را بهانه می کنند و یک لبخند تو کافیست تا تمام بهانه ها محو شوند و خیابان شلوغ نا آرام خورشید آرام اولین روز آشنایی را به چشمان من هدیه کنند تو که غریبه نیستی... + نوشته شده در 88/04/25 20:8 توسط ارمغان |
در این کوچه هایی که تاریکند
من از ضرب تردید و کبریت می ترسم! + نوشته شده در 88/01/31 10:20 توسط ارمغان |
چند روز پیش هوا خیلی سرد شده بود وقتی تو خیابون بودم در طول راه به این
به این موضوع فکر می کردم: وقتی هوا ملایم و مطبوعه تا حدی کلاسمون هم بالا میره اون وقت دیگه هر جور خونه ای رو قبول نداریم حاضر نیستیم پا توی خونه ای بذاریم که نمای اون سیمانیه اون هم سیمان سیاه گچای اتاقش رو انگار یک گله گوسفند هجوم آوردن و نصفه و نیمه کاره خوردن. گاهی وقت ها هم شاید به خا طر این که کاه گل های زیر گچ ها نمایان هستند دلمون حسابی بگیره اما وقتی که برف و بارون می باره و آدم از سرما کبود میشه دیگه برات فرقی نداره توی چه خونه ای هستی حتی برات مهم نیست نمای خونت سیمانی باشه یا سنگی فقط گرم باشی و از سرما یخ نزنی کافیه اون وقته که می فهمی چقدر تا به حال پر توقع بودی چقدر ما آدما ضعیف و نا سپاس هستیم ما هم یه جور دیگه می شیم کاش همیشه خونه ای رو خونه خوب می دونستیم که در اون آرامش باشه نه وسایل شیک و بنای زیبا و کاش همیشه هوا سرد بود. + نوشته شده در 87/09/20 14:31 توسط ارمغان |
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است وقتی خواستم گریستن گفتند دروغ است وقتی خواستم خندیدن گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم شریعتی + نوشته شده در 87/09/13 12:38 توسط ارمغان |
من تو را می خواهم از دور دست های ذهن خیال با پری پا گرفته در باد در میان هجوم بیگانه نگاه نا آشنا از میان صدای خش خش برگ های طلا آری تو را می خواهم با دلی مغشوش اما بی ریا چشمانم را نثار چشمانی می کنم که پاک پاک است دیگر چیزی نمانده تا بگویم حتی با ذهن محال بال سبک پرستو چشم خیره یک بیگانه گذر فصل های طلا و سپید هیچ چیز نمی تواند این احساس خواستن مرا خط بزند هیچ چیز... + نوشته شده در 87/09/12 10:16 توسط ارمغان |
صدایم پر از انعکاس سلام های فرو ریخته
در اقات آینه می لرزد سال هاست لبریز از بهانه بهار به تکلیف برهوت دست هایم گریسته ام و سال هاست پشت خالی روزگار به انتظار رویش سبز این اعتماد گریسته ام سال هاست می گریزم از حو صله زرد این حصار و هنوز پر از تنهایی خویشم... + نوشته شده در 87/09/10 10:30 توسط ارمغان |
|
| |||||